✕
کد خبر: 149476

اشعاری برای پیاده روی اربعین؛

عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد/ سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد

دوباره اربعین رسید و قافله دل‌های شیدای اباعبدالله به راه افتاد. این روزها جاده افلاکی نجف-کربلا، میعادگاه بی‌دل‌هایی‌ست که عاشقانه با پای دل راهی حرم حسین اند، چه آنها که رفته اند و توفیق حضور در کربلا را دارند، و چه آنان که جامانده‌اند و انگشت حسرت به دهان می‌گزند.

خبرنامه دانشجویان ایران: تو گویی امسال رهروان، پرشور تر و بی قرارتر از هر سال دیگری مسیر قدوم عمه سادات را به لطف اشک، تبرک می‌کنند تا به کربلای یار رسند.

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»: دوباره اربعین رسید و قافله دل‌های شیدای اباعبدالله به راه افتاد. این روزها جاده افلاکی نجف-کربلا، میعادگاه بی‌دل‌هایی‌ست که عاشقانه با پای دل راهی حرم حسین اند، چه آنها که رفته اند و توفیق حضور در کربلا را دارند، و چه آنان که جامانده‌اند و انگشت حسرت به دهان می‌گزند. و تو گویی امسال رهروان، پرشور تر و بی قرارتر از هر سال دیگری مسیر قدوم عمه سادات را به لطف اشک، تبرک می‌کنند تا به کربلای یار رسند. ما نیز به این مناسبت و همراه با کاروان اربعین چند قطعه شعر را تقدیم حضور شما می‌کنیم.

 

 
آنگونه که حاجی ست در احرام پیاده
من هم شده ام سوی تو اعزام پیاده
 
طوفانم و می آیم و در حلقه ی عشاق
برخویش سوارم ولی از نام پیاده
 
برعرش سوارش بکنی روز قیامت
هرکس طرفت آمده یک گام پیاده
 
ای خاص ترین عام،می آیند دوباره
خاصان طرفت درملاء عام پیاده
 
ای کاش بگویند که در راه حرم مرد
یک شاعر ایرانی ناکام،پیاده
 
زینب شده از ناقه پیاده که بیایند
برتسلیتش لشکر خدام پیاده
 
زینب شده از ناقه پیاده که به هر حال
باران شود از ابر سرانجام پیاده
 
امروز زناقه اگر افتاد به سرعت
یک روز زناقه شده آرام پیاده
 
زانوی قدح بوده و بازوی پیاله
هرجا که شرابی شده از جام پیاده
 
ازکرب وبلا رفته پیاده طرف شام
تا کرب و بلا آمده ازشام پیاده
 
شامی که در آن از پس  ِهفده سرِ برنی
خورشید شده برسرهر بام پیاده
 
ناموس خدا_زینب کبری_به زمین خورد
تابین خلایق شود اسلام پیاده
 
مهدی رحیمی
 
****
 
 
 
عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد 
سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد
 
پای پیاده آمدم و شوق وصل تو 
من را اگر چه از نفس افتاده، می‌برد
 
دل‌های عاشقان جهان کربلای توست 
نام تو را هر عاشق آزاده می‌برد
 
فریاد غربتت دل ما را تمام عمر 
با کاروان نیزه از این جاده می‌برد
 
 
این جاده دیده قافله ی اشک و آه را 
بر روی نیزه ها سر خورشید و ماه را
 
دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی 
یک کاروان بنفشه ی بی‌سرپناه را
 
آن شب که ماند یاس سه‌ساله میان راه 
یک لحظه برنداشته از او نگاه را
 
در آخرین وداع غریبانه ی حرم 
دیده عبور خواهری از قتلگاه را
 
 
آن‌جا که داغ از جگرش بوسه‌ها ‌گرفت 
گل‌زخم از نگاه ترش بوسه‌ها ‌گرفت
 
وقتی رسید او که سر از دست رفته بود 
از زخم‌های شعله ورش بوسه‌ها ‌گرفت
 
اما گذاشت بر دل او حسرتی، نسیم 
از گیسوان همسفرش بوسه‌ها ‌گرفت
 
از راه دور دختر هجران کشیده‌ای 
هر بار از لب پدرش بوسه‌ها ‌گرفت
 
 
در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان 
داغی نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان
 
اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب 
برگشته سوی کرب و بلا باز کاروان
 
با کاروان غربت از این جاده آمدیم 
ما را رسانده قافله ی تو به آسمان
 
حالا رسیده‌ایم و سحرگاه جمعه است 
«عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان» 
 
یوسف رحیمی
 
****
 
 
همه دلدادگی ام در گرو چشم تر است
همه ی حرف دلم دست دو تا نامه بر است
 
دفتر شعر من از صحن تو لبریز ولی
دفتر خاطره از دوری تو خون جگر است
 
گله از پنجره فولاد رضا باید کرد
که غریب از غم غربت زده ها با خبر است
 
ترس دارم به زیارت نرسم، می دانم-
وصل گاهی ز جدایی خطرش بیشتر است
 
روضه ها دارد و معراج حقیقی آنجاست
غیر دل در حرمت سوختنی بال و پر است
 
سر تو رفت، قدم ها برود سمت خدا
فعل "رفتن" فقط اینجاست که مدیون "سر" است
 
هنر این نیست بلا دور شود شکر کنی!
هستی ات را بدهی شکر بگویی هنر است!
 
روی نی محسن شش ماهه علی اصغر شد
همه ی فلسفه ی کرب و بلا پشت در است
 
سر مسمار و سه شعبه به دو شش ماهه! رسید
حرف شش ماهه زیاد و بدنش مختصر است
 
وحید پولایی
 
****
نشسته ام بنویسم که غصه ها دارم
دوباره شوق سفر سوی کربلا دارم
 
 هوای دیدن ارباب هم هوای حرم
هوای روضه ی جانسوز کربلا دارم
 
تمام دل خوشی ام در جهان فقط این است
به سینه ام غم ارباب با وفا دارم
 
نشسته ام بنویسم برایتان آقا
نشسته ام بنویسم فقط تو را دارم
 
نشسته ام بنویسم مرا حرم ببرید
که غیر کرببلا من مگر کجا دارم؟
 
نشسته ام بنویسم برای این دل تنگ
دوباره خاطره هایی که از شما دارم
 
کنار قتلگه ات روضه،گریه ، یادت هست
که بوی سیب،شب جمعه،باز من سرمست
 
مهدی چراغ زاده
 
****
 
 
از خدا آمده ام تا به خدا برگردم
پس چرا از سفر کرب و بلا برگردم
 
می روم پشت سرم آب نریز ای مادر
وطن مادری آنجاست چرا برگردم
 
من به پابوسی آن سرور بی سر بروم
وای اگر از حرمش بی سروپا برگردم
 
کفن و چادر و انگشتر سوغاتم  نیست
بگذارید که با شرم وحیا برگردم
 
سر پروازبه سوی غم دیگردارم
می روم شام مگربااسرابرگردم
 
دل بیمار فقط ازتوشفامی خواهد
شب جمعه است دلم کرب و بلا میخواهد...
 
مجید تال